تبلیغات
سیـــلـوئــــت - یادگارى ها...

سیـــلـوئــــت

...یکـــى بــود یكـــى نبـــود...

یادگارى ها...

یه وقتایى میشه آدم به جایى میرسه که از یادآورى گذشته ى مسخره اى که داشته خجالت میکشه، حتى پیش خودش... دلش میخواد اگه نمیتونه گذشتشو پاک کنه، حداقل آیندشو مثل گذشتش خراب نکنه.یه قصه ى جدید بسازه.یه دنیاى جدید پر از آرامش.فقط آرامش...بدون هرگونه دردسر و اعصاب خوردى و اشک.همیشه دیدم اون که بى وفاتر و بى معرفت تر و نامردتره به خواستش میرسه... اما منى که آخره وفا و معرفتو احساس بودم،حال و روزم این شده...هرکى بهم رسید یه زخمى بهم زد.دلم شده مث تن اون درختى که غریبه ها اومدن زیر سایه اش؛ اما تا جون گرفتن و نفس تازه کردن ،رو تنش یادگارى نوشتن و رفتن... و رفتنو یادگاریشونو رو دلش جا گذاشتن... ولى خدا... آهاى خدا... صدامو میشنوى؟؟؟ من همینجا تو همین ساعت و دقیقه و ثانیه...قول میدم اگه یه همدم خوب و همیشگى بهم بدى... قلبمو از همه ى یادگارى ها بتراشم... بشم فرشته... منتظرم...

 



+ نوشته شده در یکشنبه 11 تیر 1391 ساعت 11:03 توسط عروسكــــــــ ــــ | نظرات()