تبلیغات
سیـــلـوئــــت - برقِ چشمـــات...

سیـــلـوئــــت

...یکـــى بــود یكـــى نبـــود...

برقِ چشمـــات...

پیش خودم میگفتم...باتو زندگیم چه رویایى میشه...وقتى پیشم بودى...صدام در نمیومد...آروم گفتم دوستت دارم... اما تو نشنیدى...کنارم بودى اما حتى نگاهمم نمیکردى...توى چشمات یه برقى بود که معنیشو نفهمیدم... از اون روزى که حس کردم چه احساسى بهت دارم... میخواستم دور بشم اما...نتونستم.اون روز که اسممو صدا کردى...دلم چه معصومانه بیتاب بود...تو به چشمام خیره شدیو من...منتظر بودم تو از احساست بهم بگى...و تو گفتى از احساست...اما نه به من...لبخند زدمو سرمو پایین انداختم...نمیخواستم اشکامو ببینى...

+ نوشته شده در جمعه 6 مرداد 1391 ساعت 03:31 توسط عروسكــــــــ ــــ | نظرات()